تبليغاتX
سهم اباذر
Image and video hosting by TinyPic

شاید درکش کمی سخت باشد، درک اتفاقات ریز و درشتی که در طول تاریخ رخ داده است. اغلب وقتی می خواهیم یک کتاب تاریخی بخوانیم، بالشی بر می داریم، گوشه ی دنجی از خانه را انتخاب کرده، دراز می کشیم و کتاب را تند و تند مثل یک رمان مهیج و گاهی کسل کننده می خوانیم و کمتر به این نکته توجه می کنیم که آنچه در حال خواندنش هستیم، زندگی یک عده آدم هایی است که روزگاری مثل خودمان روی این کره ی خاکی راه می رفتند، می دویدند، می خوابیدند و ... زندگی می کردند.

گاه برخی از وقایع تاریخی آن قدر مضحک اند که بیشتر به یک فکاهی شباهت دارند. داستان پادشاهان کم خرد و وزیران زیرک، جریان جنگ های خانمان سوزی که بر اثر یک خودخواهی ساده شروع شدند، حکایت جاسوسانی که ناشیگری در کار، سرشان را به خاطر هیچ و پوچ بر باد داد و هزاران داستان دیگر که لبخند تلخی را بر لبان هر خواننده ای می نشاند.

و در این میان بخش هایی در تاریخ وجود دارد که نه تنها خنده دار نیست بلکه بسیار تکان دهنده است. حقایقی که باور نکردنی بودنشان چیزی از واقعی بودن این رویدادها نمی کاهد. شاید یک روز هم داستان زندگی امروز ما، موضوع کتاب های تاریخ شود. هیچ فکر کرده اید که در آن روز خوانندگان کتاب ها در مورد ما چه خواهند گفت؟ آیا ما را به خاطر بی فکری و حماقت یا خودخواهی و نفس پرستی هایمان سرزنش خواهند کرد یا اینکه از ما با افتخار و غرور یاد کرده و فاتحه ای نثار روحمان می کنند؟ آنچه زندگی آیندگان را می سازد امروز در دستان ماست. هر حرکت کوچک ما می تواند باعث تغییرات بزرگ در آینده شود. دو ضلع یک زاویه در رأس یکدیگر را ملاقات می کنند ولی هر چه امتداد می یابند، بیشتر و بیشتر از یکدیگر فاصله می گیرند. آیا ما امروز می توانیم منشأ حرکتی باشیم که آینده بشریت را به سمت کمال سوق دهد یا آنکه با به آتش کشیدن درب خانه، غصب حق ولایت از تنها جانشین بر حق رسول خدا(صلی الله علیه وآله)، به شهادت رساندن تنها فرزند دختر پیامبر بر روی کره خاک و هزاران حرکتی که با کوتاه بینی و تنگ نظری و توجیه های رنگارنگ ارتکاب آنها را بر خود حلال می شماریم منشأجنایاتی خواهیم شد که نسل بشر تا وقتی که بر روی این سیاره ی منظومه ی شمسی یا در هر جای دیگر از کیهان نفس میکشد، انواع لعن و نفرین ها را نثار ما می کند؟ آیا فرزندان ما، پدران و مادران خود را به خاطر تأخیر در ظهور امام زمان(عج) سرزنش نخواهند کرد؟

بس است دیگر! این حرفها مال دل های دردمند است. من که دردی ندارم که فریادش کنم. فریاد "سهم ابوذر"هاست. و ابوذرها به گوشه ی گلزارهای شهدا، کنج آسایشگاه ها و نخلستان ها تبعید شدند تا جلوی چشممان نباشند و شور و سرمستی عیدمان را خراب نکنند. این زندگی دیگر گوشی برای شنیدن حرف های آنها ندارد.

بهار زیباست. پایان خواب زمستانی درختان، سر بر آوردن گل ها، آوازخوانی گنجشک ها، موسیقی جان نواز آب در بستر رود و ...، بهار زیباست. پس چرا هر زمان که می آیم مسحور این نمایش دل انگیز طبیعت شوم، تلنگری بر جانم می زنی که:

آی آدم ها که در ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد

می سپارد جان...

مگر نگفتی که به این آیات تو بنگریم و درس خدا شناسی بگیریم؟ پس این خوره ی اضطراب و تشویش چیست که بر جان خسته ام افتاده. چرا نمی توانم مثل دیگران شاد باشم، مهمانی بروم و سرخوشانه در جشن طبیعت شرکت کنم؟

محرم و صفر که تمام شد، لباس های سیاهمان را درآوردیم و حلول ماه ربیع الاول را تبریک گفتیم. سالهایمان مثل چرخ و فلک بازی بچه ها شده، از محرم و صفر به ربیع، از ربیع به فاطمیه، از فاطمیه به رجب و شعبان و از آنجا به شب های قدر و دوباره محرم و صفر. سرم گیج رفت از این بازی اسب عصاری و الاغ آسیاب به دوش. کجا رفت ظهور این حدیث شریف که "کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا"؟ مردم این شهر چه طور فراموش کردند که 12 ماه سال همه یک نام دارد، محرم و تمام روزهای این ماه، عاشوراست و تمام لحظات، لحظه ای است که آن لعنتی بر سینه ی اباعبدالله(علیهالسلام) نشسته و حسین(علیهالسلام) در همان حال با او سخن میگوید و می خواهد حقیقت وجودی خویش را بر او آشکار سازد.

ای تاریخ، تو چه اندازه کثیف و نفرتانگیزی! کاش می شد تمام صفحات تو را که هر یک به خون مظلومی آغشته است، پاره کرد و دوباره نوشت.این چرخ و فلک چه بر سر نوع بشر آورده! ای دوست، ای خواننده که از ورای شبکه جهانی این نوشته ها را می خوانی، از من به تو نصیحت که اگر میخواهی عاقبت به خیر شوی، هیچ گاه سوار بر این دستگاه کذایی نشو! همواره هوشیار باش که مبادا در حال مستی و غفلت سوارت کنند، آن زمان است که دیگر صدای حسین(علیه السلام) را به درستی نخواهی شنید. از هر خطبه تنها چند تکه منقطع به گوش ات خواهد رسید. حسین(علیه السلام) آمده که ببرد. دستت را که به او بدهی، دیگر تو را سوار بر چرخ و فلک نخواهد کرد. او بُراق دارد. براقی که تا سدرةالمنتهی را یک نفس میتازد. حسین(علیه السلام) آمده که ببرد، با براق. هر که هستی باش. در قافله ی حسین(علیه السلام) جا برای همه هست. حسین(علیه السلام) سوا نمیکند، درهم میخرد. اصحاب شمال را به هدایت، اصحاب یمین را به جذبه و مقربان را با به آغوش کشیدن، تا ببرد و منا اهل البیتشان کند. که خدا فقط یک خانواده را به رسمیت میشناسد. خانواده ای که پدرش علی(علیه السلام) است و مادرش زهرا(سلام الله علیها)، با جدّی که رحمة للعالمین است و فرزندان این خانواده تمام مردان وزنانی هستند که در طول تاریخ توانستند در کورهی ابتلائات مس وجود خویش را با کیمیای مشیت و اراده ی الهی به طلای ناب تبدیل کرده، به مقام رضا برسند و پیروز و سربلند در پیشگاه علیون که شاهد و ناظر بر اعمال تک تک بندگان هستند، بایستند تا ایشان معلوم وجودی این بندگان مخلَص را به عین بکشانند. و ایشان را به جایگاهی برسانند که از ملائک این گزارشگران عینی پرّان شده و خود معلمان غیبی گردند. زیرا این تنها انسان است که میتواند عالِم به اسماء الهی شود و ملائک گزارشگرانی بیش نیستند. " تنها سلمان نبود که بهشت مشتاق اوست. بسیاری از افراد هستند که بهشت مشتاق آنهاست. این دسته کسانی هستند که سعی کرده اند بهشت را در دنیا ببینند و درد جهنم نفسشان را در دنیا ادراک کنند و برزخ خود را در میادین بلا طی کنند و عده ای را هم شفاعت کنند."

نوشته شده توسط کمیته دانشجویی در جمعه 16 فروردین1387 |

حسین(علیه­السلام) که بار سفر بست، سیل نصایح خیرخواهان جاهل و بدخواهان عاقل جاری شد. حسین(علیه­السلام) در مقابل محمد حنفیه ایستاد و با همان ادب و وقار و متانتش گفت:" من خواب دیدم که می­خواهد مرا شهید ببیند و خانواده­ام را اسیر."

:" خواب دیدی حسین جان؟! ... خیر باشد ان­شاءالله ... ولی خواب که حجت نیست برادر من."

محمد حنفیه این­ها را نگفت، شاید هم در دلش گفت، نمی­دانم. به من ربطی ندارد. من فقط می­دانم که خودم بارها این حرف­ها را در دلم زده­ام، هر چند هیچ­گاه رویم نشده که به زبان بیاورم.

می­دانی تماشای کاروان حسین(علیه­السلام) که می­رفت در حالی­که پیک مرگ در عقب آن بود، مرا به یاد چه چیز انداخت؟! به یاد پدر و پسری که می­رفتند تا به جای خلوتی را بیابند تا پدر مأموریت خویش را به انجام رساند. پدر کارد در دست و پسر مطیع و بی­هیچ اعتراضی در عقب وی. آخر پدر خواب دیده بود. سه شب پشت سر هم.

هفت بار شیطان آمد و گفت:" خواب؟! ... خواب که حجت نیست!" حکماً یک بار به توجیه آمد، یک بار به سُخره، یک بار به ...، همان­طور که بر من و تو می­آید. و ابراهیم(علیه­السلام) هر بار بر او سنگ پراند و او را از خودش راند، در حالی­که من همیشه همان بار اول تسلیم می­شوم.

می­دانی فرق من با ابراهیم و حسین(علیه­السلام) چیست؟ من همیشه سرگردانم و آنها همیشه با یقین قدم برمی­دارند. من همیشه کاسه­ی "چه کنم؟!" در دست گرفت­ام و آویزان هر کس و ناکسی می­شوم و آنها در هر میدانی از میادین ابتلا و امتحان الهی می­دانند چگونه عمل کنند. من هر گاه بر سر دو راهی می­رسم، یا هر گاه پیشامدی رخ می­نماید، هم­چون خواب­زده­ها گیج و منگ بر جای می­مانم و دست آخر دل به دریا زده و یک راه را انتخاب می­کنم و نتیجه را بر عهده­ی شانس می­گذارم و آنها ...

مگر نگفتی که امتحان جزء انفکاک ناپذیر حیات دنیوی است؟ مگر نگفتی که امتحان موضوعی است که برای آن باید بنابر مشیت الهی حکم داد؟ مگر نگفتی از آنجا که  موضوع امتحان هیچ­گاه تغییر نمی­کند،  به جای آن که به دنبال تغییر این موضوع باشیم، باید انرژی­مان را صرف استخراج حکم صحیح کنیم؟! شنیده­ام فقها برای استنباط یک حکم از یک موضوع از 4 منبع مدد می­جویند: کتاب، سنت، اجماع، عقل. آیا برای یافتن مشیت الهی برای موضوعی مثل امتحان هم، همین 4 منبع کافی است؟

جریان دردناکی است، ماجرای انشاد حضرت اباعبدالله(علیه­السلام) در میدان جنگ. انشاد یعنی قسم دادن. بعد از ظهر عاشورا است، همه­ی یاران رفته­اند و تنها حسین(علیه­السلام) باقی مانده است. لباس رزم از تن به در می­آورد و به میدان می­رود. سپاه عمر بن سعد را قسم می­دهد که آیا آنان نمی­دانند که جد حسین(علیه­السلام) پیام­بر خداست؟ آیا نمی­دانند پدرش علی بن ابی­طالب(علیه­السلام) و مادرش سیده زنان عالم است؟ آیا نمی­دانند که عمامه­ای که او به سر دارد و شمشیری که در دست گرفته، از آن رسول خدا(صلی­الله­علیه­وآله­وسلم) است؟ ...

و همه جواب می­دهند:" نعم ... نعم ... نعم ..."

آیا عجیب نیست که آدمی در حالی که عالم به عظمت و آگاه به حقیقت وجودی انسانی چون حسین(علیه­السلام) است، بر سینه­ی وی می­نشیند، خنجر از نیام بیرون می­کشد و ... این علم چرا نافع نشد بر سر دو راهی تصمیم؟!

چه می­شود که علی بن ابی­طالب(علیه­السلام) که علمش علم خداست، از روی سینه­ی عمرو بن عبدود که خدو بر چهره­ی او می­اندازد، برمی­خیزد تا مبادا شمشیر به مشیت خود زند و شمر گستاخانه بر روی سینه­ی فرزند علی(علیه­السلام) می­نشیند و قربة الی الله خنجر بر گلویش می­گذارد و می­گوید:" من می­دانم که بر روی سینه­ی فرزند فاطمه(سلام­الله­علیها) نشسته­ام؟

آن علم کجا و این علم کجا؟

آیا علم به تنهایی می­تواند شمشیر برّانی باشد برای بریدن گردن عوای نفس در میدان­های جهاد اصغر و اوسط و اکبر؟ آیا در این میان، سالک طریق حقیقت محتاج ابزاری دیگر نیست؟ ابزاری به مراتب قوی­تر و تکیه­گاهی بسی محکم­تر؟

آری، همه چیز در قلب است، فرق میان من و ابراهیم(علیه­السلام) در این است که او فلبی تزکیه شده دارد، قلبی که حقایق را درمی­یابد، آنگاه لب به سخن می­گشاید و راه را از بی­راهه می­نمایاند. همین است که ابراهیم(علیه­السلام) بی­محابا صید عنقا می­کند و من هم­چنان اندر خم یک کوچه سال­ها و سال­ها عمر به بی­حاصلی وبوالهوسی تلف می­کنم.

دوست من، می­دانم که درد جان­کاهی که در سینه داری ، تو را به اینجا کشانده، همان چیزی که مرا نیز پریشان ساخته. می­دانم که تو ، نوجوان و جوان امروز  برخلاف جوان چند دهه­ی گذشته، باشنیدن یک حرف صوری در باباحکام و اخلاق اقناع نمی­شوی. انقلاب امام(ره) قلب­های همه ما را به صدا درآورده، هر چند قلب در زیر خروارها خاک منیت و هوی و هوس و امیال حیوانی مدفون شده ولی امام(ره) شمع کلبه­ی قلب­ها را روشن کرده، همین است که قلب من و تو بیدار شده و می­خواهد حرف بزند، می­خواهد صدایش را به گوش ما برساند، می­خواهد فریاد بزند:

سال­ها دل طلب جام جم از ما می­کرد    و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می­کرد

می­خواهد از درون دست ما را در میدان ابتلائات آخرالزمان بگیرد تا کاسه­ی گدایی­مان جلوی هر کس دراز نباشد تا به قول یک دوست:" این قدر مصرف کننده نباشیم!"

و صدای حسین(علیه­السلام) در بطن تاریخ پیچیده و هر لحظه و در هر مکان گوش جان انسان­ها را نوازش می­دهد. نمی­گویم گوش سالکان را بلکه اعتقادم بر این است که حسین(علیه­السلام) هنوز که هنوز است امید به هدایت نوع بشر دارد. از اصحاب مشئمه گرفته تا اصحاب میمنه و السابقون السابقون. حسین(علیه­السلام) هم­چون آب است، جاری. به هر موجودی، بنابر استعداد وجودی او فیض می­رساند. گیاه را گیاه می­کند، حیوان را حیوان و انسان را انسان. بقیه­اش به تو مربوط است که در چه صورتی و با کدام وجه از وجوه وجودیت در مقابل این فیض جاری قرار بگیری. اگر در سلک اصحاب مشئمه باشی، کار حسین(علیه­السلام) حجت تمام کردن است، اگر در جمع اصحاب میمنه  باشی، تو را رهبری می­کند در مسیر یمن و برکت و اگر استعدادش را داشته باشی، تو را به درجه­ی مقربان سوق خواهد داد و اگر درمیان مقربان باشی، تو را تا مقامی بالا خواهد برد که از ملک پرّان شوی، آنچه در وصف ناید آن شوی.

 حال انتخاب با توست، در بازار دنیا چه معماله­ای می­خواهی با خدا داشته باشی که او بهترین خریداران است. 

 

نوشته شده توسط کمیته دانشجویی در دوشنبه 27 اسفند1386 |

سلام، خیلی وقت است که با هم صحبت نکرده­ایم. بگذار یادم بیاید... آهان!... بله!... از همان اولین دفعه که کرکره­مان را بالا کشیدیم. البته باید بگویم که در این مدت ما خیلی حرف زدیم ولی جوابی از شما نشنیدیم!

این دو خط، مقدمه­ی یک گله­گذاری اساسی است. پیش از همه بهتر است مخاطب این صحبت­هایم را مشخص کنم.

اولاً از همه کسانی که در این مدت مطالب را دنبال کردند و ما را از نظرات و پیشنهادات خودشان بی­بهره نگذاشتند بسیار ممنونیم.

از آنها هم که هر از گاهی، به طور مستقیم و غیر مستقیم نظر می­دهند، ممنونیم. به خصوص آنها که ما را قابل دانسته و حرف­هایشان را در همین صفحه می­نویسند. و به آنهایی هم که از طریق افراد دیگر صحبت­هایشان را به گوش ما می­رساندند، می­گوییم که آخر مگر آدم عاقل راه مستقیم را رها می­کند و متوسل به چندین و چند واسطه می­شود؟! خب همین­جا که امکان ارتباط مستقیم فراهم است...؟!

مشخص است که گله­گذاری ما از این دو دسته نیست، بلکه از دست آنها که ما را تحویل نگرفته و تنها ردی که از خود به جای می­گذارند، اضافه شدن یک رقم به تعداد بازدیدکنندگان است، کمی دل­خور هستیم. به نظر شما این درست است که یک مطلب دو هفته روی صفحه بماند و فقط 4 نظر برای آن نوشته شود، آن هم صفحه­ای که هر روز چندین بازدیدکننده دارد؟ بابا شما که آبروی ما را بردید؟ مگر از قدیم نگفتند که "مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد"؟ شما که نمی­خواهید درِ اینجا تخته شود و ما برویم پی کارمان!

البته ما از کم کاری خودمان هم غافل نیستیم. به همین دلیل یک تمهیداتی در نظر گرفتیم ، بلکه ان­شاءالله مطالب هر چه سریع­تر به دست شما برسد. شما هم برای ما دعا کنید. ولی در عین حال انتظار داریم که در رابطه با مطالب، نحوه­ی نگارش، انسجام مباحث و خلاصه در مورد هر چیز نظر بدهید، سؤال کنید، بحث مفید به راه بیندازید، تا ما هم مجبور شویم بهتر کار کنیم.

بگذریم. ما برای این­که نظر شما را راجع به مطالب بدانیم، از این به بعد، یک بخش رأی­گیری در این صفحه، برای مطلب جدید قرار می­دهیم و شما هم باید به آن مطلب نمره بدهید. البته یادتان باشد که بخش نظرخواهی هم­چنان فعال است و ما منتظر حرف­های شما هستیم.

راستی در ایام عید ما را فراموش نکنید. ان­شاءالله به روز خواهیم بود. اگر رفتید مسافرت و بعد از عید آمدید و دیدید که کلی از مطالب را از دست دادید، نکند یک وقت یقه­ی ما را بگیرید. از ما گفتن بود.

حالا می­توانید مطلب این دفعه را بخوانید.


آیا تا به حال زندگی لا­ک­پشت­ها را دیده­ای؟

                                      لاک پشت

لاک­پشت ماده بعد از طی هزاران هزار کیلومتر مسافت در دریاها و اقیانوس­ها، خود را به ساحل دوری می­رساند و گودال­هایی در میان شن و ماسه­ها می­کند، و بعد از قرار دادن تخم­ها در درون آنها، بازمی­گردد. وقتی نوزادان لاک­پشت سر از تخم به در می­آورند، به طور غریزی راه دریا را در پیش می­گیرند تا خود را به زیست­گاهشان برسانند.

آیا با دیدن این صحنه­ها از قاب تلویزیون، این سؤال به ذهنت رسیده که علت این کار لاک­پشت­ها چیست؟ چرا لاک­پشت ماده تخم­هایش را در جایی که کیلومتر­ها از زیست­گاه اصلی نوزادان فاصله دارد، قرار می­دهد؟ چرا در همان نزدیکی جایی را برای این کار انتخاب نمی­کند؟

با وجود همه پاسخ­هایی که دانشمندان به این سوال­ها داده­اند، من فکر می­کنم که مادر می­خواهد لاک­پشت­ها با طی مسافت طولانی و بعد از دست و پنجه نرم کردن با انواع سختی­ها، رشد کرده و قوی شوند تا آمادگی لازم برای زندگی در عمق اقیانوس­ها و مقابله با خطرات فراوان دریا را به دست آورند.

جریان آمدن ما به دنیا و رفتن­مان هم همین است. ما همه مسافران عالم خاک هستیم. یعنی از سوی خدا آمدیم، از هزاران هزار مرحله عبور کردیم، در این سفر گرد و غبار زیادی بر سر و رویمان نشسته و حالا می­خواهیم بازگردیم. ما هنگام آمدن به دنیا خواب بودیم و حالا باید هوشیارانه و با آگاهی تمام این مراحل را برای رسیدن به خدا طی کنیم. در هر مرحله یک سری از حجاب­ها و فاصله­های میان ما و خدا برداشته می­شود و به عبارت دیگر روح خدایی در ما زنده­تر می­گردد.

حالا من از شما می­پرسم که آیا امکان دارد یک بچه لاک­پشت، بدون پشت سر گذاشتن سختی­ها به مقصد برسد؟ آیا اگر یک نفر، این لاک­پشت کوچک ضعیف را درست بعد از تولد بردارد، و در نقطه­ای عمیق در وسط اقیانوس قرار دهد -در نقطه­ای که پر است از انواع موجودات مرموز خطرناک که برای خوردن او دندان تیز کرده­اند- به این لاک­پشت نگون­بخت لطف کرده یا این­که متهم به قتل یک موجود بی­دفاع می­شود؟ آیا ما می­توانیم با این روح خسته که بعد از این سفر طولانی بسیار کثیف و ژولیده شده و با گذر از عوالم نور به عولم ظلمت آمده و چشمانش تازه به تاریکی خو کرده، یک­دفعه بپریم در وسط یک مجلس بسیار نورانی که بهترین بندگان خدا در آن حضور دارند؟ آیا اگر خدا این کار را با ما بکند، شاکی نمی­شویم که "آبرویمان رفت!"، "چشممان کور شد!"، "حداقل اجازه می­دادید یک دوش می­گرفتیم و لباس­هایمان را عوض می­کردیم!" و ...

حالا ما تبعیدی­های عالم خاک چه باید بکنیم که آماده حضور در پیشگاه خدا باشیم؟!

                                           هدیه

حتماً تا به حال بارها و بارها به مسافرت رفته­ای. در روزهای آخر، وقتی که می­خواهی بازگردی، چه می­کنی؟ حتماً سرگردان این مغازه و آن مغازه می­شوی تا برای علی و حسن و تقی و خاله شوکت و عمو رستم و ... سوغاتی­های مناسب بخری.

امام باقر (علیه­السلام) می­فرمایند: "به راستی که خداوند، بنده­ی مومن خود را با بلا مورد لطف و نوازش قرار می­دهد، چنان­که مسافر خانواده­اش را با هدیه."[i]

بلا هدیه خداوند است به بنده­ای که می­خواهد زیبا و تمیز و پاک در محضر پرودگار و مومنان قرار گیرد. درست است که مسافران داستان خلقت، ما هستیم ولی این خداست که برای ما هدیه می­فرستد. چون از یک طرف دنیا آن­قدر پست است که چیزی در آن یافت نمی­شود که بخواهیم برای خدا ببریم و از سوی دیگر خدا غنی مطلق است و هیچ احتیاجی ندارد. او که از فقر ما آگاه است، خودش برای ما هدیه می­فرستد.

آیا هیچ وقت به کسی که نمی­شناسی یا دوست نداری رابطه­ای با او برقرار کنی، هدیه می­دهی؟ تو در واقع تنها به کسانی هدیه می­دهی که دوستشان داری یا می­خواهی با آنها دوست شوی. با دادن هدیه فاصله­های میان تو و آن شخص کمتر شده، با هم صمیمی­تر می­شوید، و او تو را در قلبش جای می­دهد.

خدا هم که می­داند ما از او بسیار فاصله داریم، برای ما هدیه می­فرستد تا فاصله­های میان ما و خودش را کم کند. راه کم کردن فاصله­ها سختی و فشار است، همان­طور که راه کم شدن فاصله­ی میان بچه لاک­پشت­ها با مادرشان، پشت سر گذاشتن سختی­ها است.

خدا دوست دارد که همه ما خوش­بخت شویم. خوش­بختی یعنی مقابله با سختی­های زندگی به شیوه­ای که ما را به خدا برساند. به همین خاطر به 124 هزار نفر از بهترین بندگانش و بعد از آن 12 تا از خوش­بوترین گل­های بهشتی­اش در هر زمان و مکانی دستور داده که برای کمک به ما کمر همت ببندند. خدا از طریق آنها نحوه­­ی عملکرد صحیح را به ما نشان می­دهد.

حالا ما چه باید بکنیم؟

ما در اینجا دو راه پیش رو داریم. یکی این­که با تبعیت از راهنمایی­های فرستادگان خدا، سفر را به سلامت به انتها برسانیم و به سعادت برسیم و دیگر این­که در هر میدانی طبق خواست و میل خودمان یا اطرافیانمان عمل کنیم که در این صورت از جاده اصلی منحرف می­شویم و در راه­های مختلفی که نهایتش نامعلوم و خطرناک است، قرار خواهیم گرفت.

بار دیگر تصور کن که به مسافرت رفته­ای. هنگام خرید سوغاتی به چه نکاتی توجه می­کنی؟ آیا همان چیزی را که برای محسن 4 ساله می­خری، برای دایی احسان 46 ساله هم در نظر می­گیری؟ آیا وقتی برای زهرا یک عروسک آوازخوان تهیه می­کنی، از فروشنده می­خواهی که یک عروسک دیگر را هم برای علی کوچولو که عشق ماشین است، کادو پیچ کند؟ آیا برای مادرت همان سوغاتی را می­خری که برای خاله­ی بزرگ پدرت گرفته­ای؟ آیا اصلاً خودت را درگیر خرید برای همسایه­ی قبلی عموی مادربزرگت می­کنی؟

در هنگام خرید هدیه به اولین چیزی که توجه می­کنی نوع رابطه­ی شخص با تو است. بالاخره نمی­شود که برای همه­ی در و همسایه­ها سوغاتی آورد! سپس نکات دیگری را مثل استعداد، علاقه، ظرفیت و مهم­تر از همه، میزان توجه و محبت شخص نسبت به خودت در نظر می­گیری.

خدا هم  در درجه­ی اول، هدیه­اش را به هر کس نمی­دهد. به همین دلیل است که ظالمین تاریخ را به حال خودشان رها می­کند. در درجه­ی دوم، کسانی را که نسبت به او محبت بیش­تری دارند، به بلاهای سخت­تری مبتلا می­کند تا آنها را سریع­تر و به­تر پاک کند و به سعادت برساند.

پس تنها کار ما در دنیا این است که حواسمان باشد که در هر نفس، امتحانی در کمین ماست. فرار از این امتحانات نه امکان­پذیر است و نه عاقلانه. پس انرژی­مان را در این راه تلف نکنیم بلکه سعی­مان بر این باشد که روش صحیح مقابله با این امتحانات را از بندگان خوب خدا یاد بگیریم تا طبق خواست او عمل کنیم. و بعد از آن­که راه صحیح را آموختیم، کاری به بازتاب و نتیجه افعالمان نداشته باشیم. یعنی اگر نسبت به یک نفر که ما را آزار می­دهد، محبت کردیم ولی دفعه­ی بعد دیدیم که او دست از کارش بر نمی­دارد، هر چند می­دانیم که شخص ناسپاس لیاقت محبت را ندارد، باز هم گذشت کنیم. چون ما با خدا طرف هستیم و به خاطر رضایت او این کار را می­کنیم.

و این را هم بدانیم که آدم تا وقتی که ضعیف است، هم خدا را می­خواند و هم چیزی از او می­خواهد؛ وقتی که متوسط است، خواستنش کم می­شود و خواندنش بیش­تر می­شود و وقتی که بالاتر رفت و به اوج انسانیت رسید، فقط و فقط خدا را می­خواند.[ii]

سعی کنیم همیشه در آن بالاها سیر کنیم و جزء به­ترین­ها باشیم.

 



[i]  مستدرک الوسائل، ج2، ص 433

[ii]  از فرمایشات آیة ا... جوادی آملی، نقل به مضمون

نوشته شده توسط کمیته دانشجویی در چهارشنبه 22 اسفند1386 |

                      

جهان کتابی است پر رمز و راز و شریعت، کلید حل این پیچیدگی‌های بی‌شمار است. جهان هستی، به منزله‌ی یک معادله‌ی بزرگ ریاضی است، با همان دقت و زیبایی و شاید زیباتر. درست است که ما از درک این نظم عظیم بسیار فاصله داریم ولی فهم این ارتباطات حتی در مرحله‌ی ذهن نیز بسیار شیرین و دل‌پذیر می­نماید.

 

در دوران نوجوانی، سوال‌های زیادی پیرامون پدیده‌های مختلف جهان داشتم و به دلیل جهل و ناآگاهی، خود را از مشاهده‌ی نظم عظیم جهان محروم ساخته بودم. خدا عنایت کرد و مرا در مسیری قرار داد که هر روز حقایق بیشتری برایم مکشوف می‌شد و زندگی از یک روزمرّگی بی حاصل، تبدیل به یک تجربه‌ی ارزشمند می‌گردید. (من عقیده دارم که مومنین به دلیل شناخت بیشتری که از واقعیات پشت پرده‌ی نظام طبیعت دارند، بسیار بیشتر از انسان‌های دیگر از حیات دنیوی لذّت می‌برند.) و اکنون که گوشه‌ای از این حقایق برایم باز شده است، دلم به حال آن‌ها که هنوز سخنانی از جنس حرف‌های نوجوانی من می‌زنند، می‌سوزد، آن‌ها که سال‌هاست دوران نوجوانی را پشت سر گذاشته‌اند.

 

من نمی‌دانم چرا یک دکتر این مملکت که سال‌ها درس خوانده، باید بپرسد که چرا خدا راضی می‌شود که انسان‌ها تا این اندازه دچار سختی‌ها و مشکلات شوند؟

من نمی‌دانم چرا یک فارغ‌التحصیل رشته‌ی الهیات که تمام جوانی‌اش را صرف علوم دینی کرده، با کوچکترین مشکلی که برایش پیش می‌آید، بی صبرانه و با ارتکاب انواع گناهان و آوردن توجیه‌های(توجیهات) رنگارنگ به دنبال راه فرار می‌گردد؟

 

بر من خرده مگیرید که چرا از این قشر بریدم. من در این میان انسانی را ندیدم که بی محابا خود را در میانه‌ی آتش ابتلائات بیندازد و در همان حال فریاد بزند: "الهی رضاً برضائک". آهای آقای دکتر، آهای خانم استاد دانشگاه، آهای آقای وکیل و مدیر و معاون و... کجا رفته آن طمأنینه‌تان در هنگامه‌ی امتحان الهی. پس چرا به مدرکتان تطمئنّ القلوب نشدید؟...

 

من دوران نوجوانی خود را با شهید چمران گذراندم. در حالی که نمی‌دانستم چه چیز در این مرد بزرگ مرا به خود می‌خواند. ولی امروز می‌دانم. چمرانِ امروزِ من، تویی! او مرا با تو آشنا کرد تا بدانم که "هدف آمدن ما در دنیا رسیدن به پروردگار است و موضوعی که با آن به این مقصد می‌رسیم، امتحان است." چه حقیقت زیبا و در عین حال سنگینی!

 

"خدایا تو را شکر می‌کنم که مرا آن‌چنان در عشق خود غرق کردی که بدون ترس و بیم به دریای مرگ فرو روم و در راه تو از همه چیز بگذرم، و آن‌قدر به من طاقت دادی که کوه‌های فشار را بر گرده‌ی ضعیف خود تحمّل کنم، و آن‌قدر توانایم کردی که طوفان‌های سهمگین را بر سینه‌ام بپذیرم و آن‌قدر بی‌نیازم کردی که دنیا به دشمنی‌ام برخاست و از زمین و آسمان دشمنی و کینه و عداوت می‌بارید ولی در من تأثیری نمی‌کرد."[i]

 

                        

"وقتی خدا کسی را دوست داشته باشد، او را بغل می‌کند و فشار می‌دهد! درست همان کاری که حسین-علیه‌السلام- با یارانش کرد." کافیست یک "یا حسین" بگویی، آن‌وقت است که سیل بلاها و امتحانات بر سرت سرازیر می‌شوند. می‌ترسی؟! نه!... شجاع باش! مگر حسین-علیه‌السلام- را دوست نداری؟ مگر حسین-علیه‌السلام- را به عنوان یک مرد بزرگ و حماسه ساز در تاریخ بشریت نمی‌شناسی؟ مگر آرزو نداری که لحظه‌ای به جای یکی از یاران حسین-علیه‌السلام- بودی تا او سرت را بر زانوی خویش بگیرد؟ پس بدان که حسین-علیه‌السلام- وزین است.

 

"ای حسین، در کربلا، تو یکایک شهدا را در آغوش می‌کشیدی، می‌بوسیدی، وداع می‌کردی، آیا ممکن است، هنگامی که من نیز به خاک و خون خود می‌غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاری و عطش عشق مرا به تو و به خدای تو سیراب کنی؟"[ii]

 

"خدایا تو را شکر می‌کنم که حسین را آفریدی،

ای خدای حسین تو را شکر می‌کنم که راه پرافتخار شهادت را در جلوی پای روندگان حق و حقیقت گذاشتی."[iii]

 

بدان که  حسین-علیه‌السلام- وزین است، برای حمل این وزنه‌ی گران‌سنگ باید بازوانی پرتوان داشت، همین است که بلا برای اهل ولا، مثل آتش برای طلاست.

 

"خدایا، تو را شکر می‌کنم که مرا در کوزه‌ی غم گداختی و در دریای درد آبدیده کردی و در برابر حوادث روزگار روئین تن نمودی، تا سخت‌ترین مشکلات حیات و خطرناک‌ترین ضربه‌های تاریخ را عارفانه و عاشقانه تحمل کنم."[iv]

 

مگر از این روزمرّگی به تنگ نیامده‌ای؟ مگر نمی‌خواهی مثل این سیل عظیم کرم‌های خاکی نباشی که همه به تقلید از یکدیگر در مسیری می‌روند که هیچ نمی‌دانند نهایت آن کجاست. آنها که در انتهای صف قرار دارند، به سرعت حرکت می‌کنند، بی‌رحمانه برای خود، از دیگران پله‌های ترقی می‌سازند تا زودتر برسند و آنها که رسیدند جرأت نمی‌کنند اعلام دارند که در نهایت این تلاش بی‌حاصل هیچ چیز وجود ندارد، هیچ چیز!

 

"در دنیا آدم‌هایی هستند که در ظاهر زنده‌اند، نفس می‌کشند، راه می‌روند، حرف می‌زنند، زندگی می‌کنند، اما در حقیقت اسیر دنیا و برده‌ی زندگی و ذلیل حوادث هستند، از خود اراده و اختیار ندارند، آلت بِلا اراده‌ی عوامل طبیعت‌اند... و اکثریت بشریت، از ملیون‌ها و ملیاردها مردمی که همه روزه به دنیا قدم می‌گذارند و زندگی می‌کنند و می‌روند، از همین قماش‌اند. بر اعمال آنها هیچ نتیجه‌ای مترتب نیست، هیچ تأثیری بر عالم وجود ندارند، اگر چه زندگی می‌کنند ولی مرده‌اند، بین زندگی و مرگ آنها تفاوتی وجود ندارد. اینان برای آنکه نمیرند، آن‌قدر خود را کوچک می‌کنند که گویا مرده‌اند... حیات حقیقی خود را نابود می‌کنند، تا زندگی مادی جسد را تأمین نمایند، مانند کرمی که در لجن می‌لولد و خوش است که بوی تعفّن ننگ و ذلّت و پستی را استشمام می‌کند."[v]

                                          

ولی تو، ای آنکه می‌خواهی از این صف جدا شوی، بدان که "خداوند دوست دارد قهرمان بپرورد!" مگر در طول تاریخ بشر چند قهرمان حقیقی وجود داشته است؟ و خدا می‌خواهد تو یکی از آنان باشی. پس از این میادین امتحان فرار نکن. برای گریز از شماتت‌ها به صف این ابلهان مپیوند. از ترس آینده، آینده‌ای که آمدن و نیامدنش مساوی است، از ابتلائات نگریز، در هر میدان که قرار گرفتی، بنگر که رضای خدا و مشیت او در کدامین عمل است. به میل خود وطبق هوای نفس خویش ، قدم برندار. "تمام پیروزی یاران حسین-علیه‌السلام- مرهون مراقبه‌ی خوب در امتحان بوده است؛ یعنی فقط دنبال مشیت خدا در آیینه‌ی انسان کامل بودند... همه‌ی لاابالی‌گری‌ها، خطاها و ظلم‌های دشمن، به علّت توجه نکردن به حکم بوده است. آن‌ها همگی در متن موضوع بودند و امتحان و بلا را داشتند، اما توجه به مشیت خدا نکردند."

 

"انسانی می‌تواند زندگی حقیقی داشته باشد که اسیر و برده‌ی زندگی نگردد. هیچ چیز حتی خود زندگی او را به قید و بند اسارت و ذلّت نکشاند، آزاد و مختار باشد و تا وقتی که زنده است با افتخار و شرف زندگی کند، و هنگامی که مرگ فرا رسید، آن را با آغوش باز بپذیرد، که خود مبدأ حیات اخروی و تکامل بزرگ‌تر و مهم‌تری است... چنین زندگی ممکن است کوتاه باشد، اما ثمر بخش‌تر از هزارها زندگی است. ارزنده تر از قرن‌ها زندگی است."[vi]

 

 



[i]  بخشی از نیایش‌های شهید چمران

[ii]  همان

[iii]  همان

[iv]  همان

[v]  همان

[vi]  همان

نوشته شده توسط کمیته دانشجویی در دوشنبه 6 اسفند1386 |

1.       می­گوید:"خدا این همه نعمت به تو داده، ما این همه امکانات برایت فراهم کردیم که برای خودت کسی بشوی... برگرد بیا سر زندگی­ات... پس فردا مملکت به امثال تو احتیاج دارد..."

صورتش ر اکه نمی­بینم ولی از لرزش صدایش می­فهمم که بغض کرده.

در دلم شروع می­کنم به شمردن نعمت­ها:"پدر خوب، مادر مهربان، معلم­های باسواد، قیافه­ی زیبا، غذاهای رنگارنگ، خانه­ی بزرگ و راحت، تحصیلات عالی..."

شده­ام عین بچه­های مهدکودک که یک میکروفون جلویشان گرفته­اند و آنها هم تند و تند دارند نعمت­هایی را که خدا جون(!) بهشان داده، می­شمارند؛ درست با همان ترتیب که از خانم مربی یاد گرفته­اند.

می­گویی:"کجای کاری کوچولو؟! آن تلویزیون را خاموش کن... انگار کلهم در عوالم دیگری سیر می­کنی!"

صدای لرزان پشت گوشی دور و دورتر می­شود.

 

2.       کوه، جزء اصلی نقاشی­های دوران کودکی­مان بود، با خورشیدی که از لابه­لای قله­ها به سختی سرک می­کشید. انگار کوه از خورشید هم بالاتر بود. کوه از همه چیز بالاتر بود. از خانه­های سقف شیروانی، از دخترهای موبلند، از چمن­ها و گل­ها ودرخت­ها... کوه مظهر قدرت بود، با آن کلاهک سفیدی که در تابستان و زمستانِ نقاشی­ها، همواره به سر داشت.

 

3.       موسی (علیه­السلام) گفت:"خداوندا، خود را به من بنمایان." خدا فرمود:"من بر این کوه تجلی خواهم کرد، اگر تاب آورد، تو هم تحمل خواهی کرد." خدا تجلی کرد، نه بالذات، بلکه در جلوه­ی شیعه­ای از شیعیان مولا (علیه­السلام).

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کــوه در رقص آمـد و چالاک شد

عشــق جــان طـــور آمــد عاشـقا

طور مست و خرّ موسی صاعقا[i]

دخترٍ موسای نبی، هرگاه نقاشی می­کرد، قد پدرش را از تمام کوه­ها بلندتر می­کشید.

 

4.       می­گویی:"نعمت یعنی پیام­بر (صلی­الله­علیه­وآله­وسلم) دست علی (علیه­السلام) را گرفت، او را از زمین بلند کرد و بالا برد. بالاتر از تمام کوه­ها، نه!... بالاتر از تمام آدم­هایی که از کوه­ها هم بلندترند.

نعمت یعنی علی (علیه­السلام) دست تو را هم گرفته، همیشه گرفته... باور نمی­کنی؟! پس اگر جرأت داری از او بخواه که لحظه­ای دستت را رها کند. ولی حواست باشد که هر که بالاتر نشست، استخوانش سخت­تر خواهد شکست. از ما گفتن بود!"

 

5.       می­گوید:"تو با این کارهایت داری کفران نعمت می­کنی. شاگرد اول رشته­ی فلان دانشگاه بهمان که نمی­رود زیر آتش، خود را به کشتن بدهد. تو با بقیه فرق داری."

صدایت در گوشم می­پیچد. می­گویی:"کفران نعمت خود دیدن است. اسیر منیت­ها و هوی و هوس شدن است."

مانده­ام چه جوابی به او بدهم. این بار دیگر بغضش می­ترکد. ولی ناگهان انگار خط­ روی خط می­شود.

:"علی، علی، ابوذر. علی، علی، ابوذر."

:"علی به گوشم."

:"ابوذر بجنب، بچه­ها دارند قیچی می­شوند... "

یک نفر بغضش می­ترکد. همه جا تاریک می­شود. سیاهی نخل­ها، نور ماه، چاه... صدای گریه یک مرد می­آید!

                              

6.       صحنه دوباره روشن می­شود. نمی­دانم چه موقع از روز است. تصویر مردی در حال رفتن. چهره­اش پیدا نیست. چند کودک پشت سرش می­دوند. قدم­هایش را آهسته می­کند تا کودکان به او برسند. مرد دیگری در کنار خیمه­ای ایستاده و دور شدن آنها را تماشا می­کند.

:"اسب و شمشیر مرا می­توانی با خود ببری، ولی... مرا رها کن! من نمی­توانم با تو بیایم یابن رسول الله!"

:"اسب و شمشیرت به کار ما نمی­آید... ما تو را می­خواستیم، خودت را عبدالله!... کفر، نعمت از کفت بیرون کند... نعمت صید وحشی است..."

پژواک صدایش در گوش مرد می­پیچد.

:" نعمت صید وحشی است... نعمت صید وحشی است... نعمت صید وحشی است..."

و عبدالله دورشدن حسین (علیه­السلام) را تماشا می­کند.

 

7.       یک آهن­ربا برداشتی و مدام آن را به یک مشت گیره­­ی کاغذ نزدیک می­کنی. گیره­ها به سرعت جذب آهن­ربا می­شوند. آهن­ربا را به آرامی بالا می­بری. چند تا از گیره­ها بر زمین می­افتند. برمی­خیزی و می­ایستی.

چند تا از گیره­ها می­افتند.

می­خواهی بروی بالای چهارپایه. در هر حرکتت چند تا از گیره­ها، آهن­ربا را رها می­کنند.

قامت راست می­کنی. فقط چند گیره به آهن­ربا چسبیده­اند. فقط چند تا. به عدد انگشتان یک دست.

می­گویی:"گیره­ی خوب باید دست آهن­ربا را محکم بگیرد."

آن وقت بالا و بالاتر می­روی. آن­قدر بالا که صدایت را به سختی می­شنوم، مثل وقتی که می­رویم کوه و من همیشه از تو عقب­ترم.

از آن بالا داد می­زنی:"الناس عبید الدنیا و الدین لعقٌ علی السنتهم، یحوطونه ما درت معایشهم، فاذا محصوا بالبلاء قلّ الدیانون."[ii]

 

8.            پــا نهـــاد از روی همــت در رکــــاب

کرد با اسب از سر شفقت خطاب

کـــای سبــک پر ذوالجــناح تیزتــک

گـرد نعلت سرمه­ی چشـم مــلک

ای به رفتــــار از تفـــکـــر تیــــزتـــر

وز بُراق عقــل، چــــاب